بالاخره وقتش رسید که بتونم یکم از حقی که شهید حمید رضا به گردنم داره ادا کنم. خوشبختانه دوستانم هم دارن بهم کمک میکنن و تنها نیستم و بهترین دعایی که میتونم در حقشون بکنم اینه که انشاالله عاقبت بخیر بشن و در اون دنیا با شهید شریف الحسینی محشور بشن.

همیشه از بچگی دوست داشتم جبهه برم و جنگ و از نزدیک ببینم بزرگتر که شدم جنگ تموم شده بود همش تو خونه میگفتم کی جنگ دوباره شروع میشه که برم ولی همه میگفتن خدا نکنه جنگ بشه، جنگ خانمان سوزه. نه انشاالله و ... 

اما من دوست داشتم برم. نمیدونم چرا! شاید دلم واسه شهدا واسه جانبازا و یا حتی صفایی که تو مناطق جنگی بین رزمنده هاست حسودی میکرد. نمیدونم. فقط میدونم که عاشق جبهه بودم.

یه چیزایی از بچگی یادمه، خیلی کوچیک بودم، 3 یا شایدم 4 ساله، کوچیکتر بزرگترشو نمیدونم فقط یادمه که بابام داشت میرفت جبهه. تو ایستگاه راه اهن با خانواده جمع شده بودیم - من کوچیک بودم و تنها فرزند خانواده -  یادمه موقعی که بابام سوار قطار شد که بره منطقه خوشحال بودم.

اما...

یکسال بعد که برگشت و با برانکارد از قطار اوردنش بیرون دیگه خوشحال نبودم.

کوچیک بودم اما همیشه خواب میدیدم که با دستای کوچیکم تفنگ بزرگی رو گرفتم و به تقاص خون تمام شهدا و جانبازا پا به میدون گذاشتمو همه اون نامردای نانجیب رو به هلاکت میرسونم.

و جالب اینجا بود که خودم هم شهید میشدم.

انشاالله